تبليغاتX
پاييز زده






پاييز زده

من خزان را دوست ندارم...من در اين تنهايي مرگ عشق را جشن مي گيرم

تو را من چشم در راه همیشه می‌مانم

تو را تا آن‌طرف‌تر از ستاره می‌خوانم

تا بیایی، به مضرابت زنی زخمه، به سازهای خسته‌ام

به کوبه‌های ساکتم، زبان دل‌شکسته‌ام

گره گشایی از دلم، شرر به جان من زنی

شوی شکوفه‌های خیس به باغ‌ داغ تشنه‌ام

نگار ناز من شوی، شاعر شعرهای شاد

زِبَر بخوانی بوسه را، اُمّی و گنگ و بی‌سواد

به ظهور عاشقانه‌ها،  به بودنت دل بسته‌ام

به دعای تر د نیمه‌شب، به روح صبح پیوسته‌ام

گره زدم زلال اشک به چشم‌های باز خواب

شدم رها ز بودنم، سبک مثل خود حباب

 مثال پونه‌های صبر، سبز و صبور گشته‌ام

در انتظار قاصدک، دو صد بهار نشسته‌ام

 دو صد بهار، بی‌تو رفت، نشان ندیدم از تو باز

دو صد بهار رفت و باز، مؤمنم و ترانه‌ساز

 دو صد هزار غم شکست به شانه‌های نازکم

شکستم و گذر نکرد، نگاهت از نگاهکم

در این شبان تلخ و تار، تک و غریب و بی‌قرار

صبور ماندم و نشد دلم شبیه روزگار

آب زدم به رنگ خود، رنگ روان لاله‌ها

سرخ به روی گونه‌ها، جان دلم داغ سیاه...

«از بوسه‌های باران، از یار یادگاری

داغی نشست بر جان از گَرد روزگاری

داغی نشست بر دل از چرخ روزگاران

بیرون نمی‌تواند کرد الّا به روزگاران...»


 

نوشته شده در سه شنبه 1388/11/20ساعت 10:53 توسط سوشا|

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.
به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند..
به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.
تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!امروز مخاطره كن
!
امروز كاری كن!نگذار كه به آرامی بميری!شادی را فراموش نكن

نوشته شده در یکشنبه 1388/11/04ساعت 9:15 توسط سوشا|

دیگر تو را یادم نیست!

و یادم نیست که هرگز نبوده ای

و یادم نیست که هرگز نمانده ای!

دیگر نه تو را یادم هست

نه رفتن بی بازگشت تو را

و نه کسی که تنهایی اش را پایانی نیست...

فقط منی را یادم هست

که در آن سکوت سنگین سیاه و سرد

نشسته بود و از فراموشی هایش می نوشت!

نوشته شده در جمعه 1388/09/06ساعت 22:21 توسط سوشا|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت