دیگر تو را یادم نیست! و یادم نیست که هرگز نبوده ای و یادم نیست که هرگز نمانده ای! دیگر نه تو را یادم هست نه رفتن بی بازگشت تو را و نه کسی که تنهایی اش را پایانی نیست... فقط منی را یادم هست که در آن سکوت سنگین سیاه و سرد نشسته بود و از فراموشی هایش می نوشت!
نوشته شده توسط سوشا در جمعه 1388/09/06 ساعت 22:21 موضوع | لینک ثابت
ساکت و تنها
چون کتابی در مسیر باد
می خورد هر دم ورق اما
هیچ کس او را نمی خواند
برگ ها را میدهد بر باد
میرود از یاد
هیچ چیز از او نمی ماند.
بادبان کشتی او در مسیر باد
مقصدش هر جا که باداباد!
بادبان را ناخدا باد است
لیک او را هم خدا،هم ناخدا باد است...
نوشته شده توسط سوشا در پنجشنبه 1388/08/07 ساعت 18:39 موضوع | لینک ثابت
این روزها با هر که
دوســــــــت می شوم
احساس می کنم
آنقدر دوســـــــــــت بوده ایم
که دیگر وقت
خـــــــیـــــــانـــــــــتــــــــ است
نوشته شده توسط سوشا در پنجشنبه 1388/07/16 ساعت 12:26 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

كسي كه رنگ پريدگي خزان را درك كرده باشد
دل به نيرنگ گل هاي رنگارنگ نخواهد سپرد
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY